مرتضى راوندى

126

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بر سمرقند اگر بگذرى اى باد سحر * نامهء اهل خراسان ، ببر خاقان بر نامه‌اى مطلع آن ، رنج تن و آفت جان * نامه‌اى مقطع او ، درد دل و سوز جگر نامه‌اى بر رقمش ، آه غريبان پيدا * نامه‌اى در شكنش ، خون شهيدان مضمر نقش تحريرش از سينهء مظلومان ، خشك * سطر عنوانش ، از ديده محرومان ، تر . . . تاكنون ، حال خراسان و رعايا بودست * بر خداوند جهان ، خاقان ، پوشيده مگر ؟ نى ، نبودست كه پوشيده نباشد بر وى * ذره‌اى نيك و بد نه فلك و هفت اختر كارها بسته بود بيشك در وقت و كنون * وقت آن است كه راند سوى ايران ، لشكر باز خواهد ز غزان كينه ، كه واجب باشد * خواستن كين پدر ، بر پسر خوب سير اى كيومرث لقا ، پادشه كسرى عدل * وى منوچهر وفا ، خسرو افريدون‌فر قصهء اهل خراسان بشنو ، از سر لطف * چون شنيدى ، ز سر رحم ، در ايشان بنگر اين دل افكار جگر سوختگان مىگويند : * كاى دل و دولت و دين ، از تو ، به شادى و ظفر خيرت هست كازين زير و زبر شوم غزان * نيست يك تن ز خراسان كه نشد زير و زبر ؟ بر بزرگان زمانه شده دو نان ، سالار * بر كريمان جهان ، گشته لئيمان مهتر بر در دو نان ، احرار حزين و حيران * در كف رندان ، ابرار اسير و مضطر شاد ، الا به در مرگ ، نبينى مردم * بكر ، جز در شكم مام ، نبينى دختر مسجد جامع هر شهر ستورانشان را * پايگاهى شده ، نى نقشش پيدا و نه در خطبه نكنند به هر خطه غزان از پى آنك * در خراسان نه خطيب است كنون نه منبر